سرزمین خوشبختی

دلهای پاک هرگز خطا نمیکنند،سادگی میکنند و امروز سادگی پاکترین خطای دنیاست.

هنوز هم هستند....

هنوز هستند پسرانی که بوی مردانگی می دهند . . .

در دستانشان عزت یک مرد  واقعی لمس می شود . . .

اهل ناموس بازی نیستند . . .

می شود روی حرف و قول هایشان حساب کرد . . .

هنوز هم هستند زنانی كه تنشان بوی محبت خالص می دهد . . .

بكرند ... نابند ... لمس نشده اند . . .

هنوز آدم هایی از جنس فرشته پیدا می شود . . .

آری ، هنوز هم هستند !

نادرند ! كمیاب اند ! اما .... هستند . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391ساعت   توسط دختر خوشبخت   | 

خدا

کاشکی گاهی وقتا...

خدا از پشت ابر ها بیاد بیرون...

گوشم رو محکم بگیره و داد بزنه...

آهااااای...!!!

بشین سر جات اینقده غر نزن....

همینه که هست...!!

بعد یه چشمک می زد...

و آروم توی گوشم میگفت...

همه چی درست میشه...
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت   توسط دختر خوشبخت   | 

مَرد

من نمی‌فهمم چرا هیچ کس برنمی دارد بنویسد از مردهــا...

از چشم‌ها و شــانه‌ها و دستهایشــان

از آغوششان،

از عطر تنشـان،

از صدایشــان...

پررو می‌شوند؟

خب بشوند.

مگر خود ما با هر دوستت دارمی تا آسمـان نرفته‌ایم؟

مگر ما به اتکــاء همین دست‌ها

همین نگاه‌ها

همین آغوشهـا، در بزنگاههای زندگی

سرِپا نمانده‌ایم؟...

من بلد نیستم در سـایه، دوست داشته باشم

من می‌خواهم خواستنم گوش فلک را کر کند.

من می‌خواهم

مَردَم

حتی اگر مردِ من هم نبود

دلش غنج بزند ازاینکه

بداند جایی زنـــی دوستش دارد.....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت   توسط دختر خوشبخت   | 

تو را من چشم در راهم

من آن اندوه سرشارم که روزی شعله زد آهم

و لرزید آسمان از ناله های گاه و بیگاهم



مرا در آتش عشقت چنان پروانه سوزاندی


ولی صد سال دیگر هم " من از یادت نمی کاهم "



اگر قصد سفر داری نمی گویم نرو اما ...


جهان را بی نگاه تو نمی خواهم نمی خواهم



تو می دانی که چشمانت تمام هستی من بود


گرفتی هستیم را پس نگو از رنجت آگاهم



تویی آماده رفتن و من تنهاتر از هر شب


برو ای مهربان اما ... " تو را من چشم در راهم "

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت   توسط دختر خوشبخت   | 

پسرک گلفروش

پسرک جلوی خانومی را میگیرد و با التماس میگوید :

خانم ! تو رو خدا یه شاخه گل بخرید ....زن در حالی که گل را از دستش میگرفت

نگاه پسرك را روی كفش هایش حس كرد. چه كفش های قشنگی دارید !

زن لبخندی زد و گفت:برادرم برایم خریده است دوست داشتی جای من بودی؟؟

پسرك بی هیچ درنگی محكم گفت :

"نه ولی دوست داشتم جای برادرت بودم تا من هم برای خواهرم كفش می خریدم..."

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت   توسط دختر خوشبخت   | 

باور......

آدمها دو دسته اند:

یک دسته می روند و در حسرت داشتنشان می مانی.

دسته دیگر از چشمت می افتند و از زندگیت بیرونشان می کنی.

خودت را ازچشم کسی نینداز، بگذار همیشه در حسرت بودنت بمانند.

پس سکوت و صبوری م را به حسابِ ضعف و بی کسی ام نگذار،

دلم به چیزهایی پای بند است که تو یادت نمی آید...!

تلنگری بزنی، آوار می شوم....

شکستنی تر از آنم که محتاجِ سنگی باشم...

" از همه ی شما دوستان به خاطر دعاهای برخواسته از درونتون ممنون "

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت   توسط دختر خوشبخت   | 

گفته بودی...

گفته بودی که باز می گردی

 خیلی زود....

یادت هست ، وقت رفتن گفتی بر می گردم؟!!!

اما رفتنت همان و بازگشتنت ....خدایا!

دلم تنگ شده،

دلتنگ برای لبخندت ، چشمانت ، دستانت، روح مهربانت

دلم تنگ شده،

رفته ای و من مانده ام چشم به راه

شاید با خود می گویی

هنوز زود است تا برگردی

اما....

شاید دیگر وقت آمدن باشد

می دانی؟.... نه نمی دانی.

کوچه ها پر مه ، قلب بی تاب، نسیم زودگذر است

تو نمی خواستی به این نسیم های زودگذر دل ببازم

تو نمی خواستی با این روزهای ناامیدی تنها شوم

تو نمی خواستی که قلبم بشکند

تو ....

هرگز نمی خواهی....

برگرد و لبخندت را نثارم کن

عشق را دوباره زمزمه کن

آخر دلم تنگ شده.............!!!!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت   توسط دختر خوشبخت   | 

کاش من گاهی...

کاش من گاهی مرد بودم،

می شد تنهاییم را....به خیابان بیاورم،

سیگاری دود کنم و نگران نگاه های مردم نباشم.

کاش من گاهی مرد بودم،

می شد شادی ام را....به کوچه ها بریزم....با صدای بلند بخندم،

و هیچ ماشینی.....برای سوار کردنم....ترمز نکند...!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت   توسط دختر خوشبخت   | 

باور من

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت

در تهاجم با زمان ، آتش زدم ، کشتم

من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم

یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم

من زمقصد ها پی مقصودهای پوچ افتادم

تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم

من به عشق منتظر بودن ، همه صبر و قرارم رفت

بهارم رفت....

عشقم مرد....

و...

یارم رفت.....!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت   توسط دختر خوشبخت   | 

زن که باشی...

زن که باشی عادت می کنی به نارو خوردن....!

به اینکه:

"آدم"ت برود با "حوا"ی دیگری،

و تنها شریک تنهائیت ، تنهایت بگذارد....

و بی آدم شوی ،بی هوا .....

هم نفست،برای دیگری نفس بکشد....

تو دیگر نفس نداری برای ادامه...

و چقدر سخت است اینگونه مردن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت   توسط دختر خوشبخت   | 

مطالب قدیمی‌تر